تبليغاتX
زندگي

خدا هست


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته
بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)

کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.

استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟)

همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 8:25 قبل از ظهر |

 (وفاداري)

 

 

           

 

 

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!"

 

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است .

 

زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .



شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزرش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."


شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."


زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن ابراز بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .

 

شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود .

 

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |

يك سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك اسكناس 100 دلاري آغاز نمود.او از 200 نفر شركت كنندگان در سمينار پرسيد:“ چه كسي اين اسكناس را دوست دارد؟“ دست ها شروع به بالارفتن كرد. او گفت: من مي خواهم اين اسكناس را به شما بدهم اما اول بگذاريد يك كاري انجام دهم.“ سپس شروع به مچاله كردن اسكناس نمود.
سپس دوباره پرسيد:“ كسي هست كه هنوز اين اسكناس را بخواهد؟“ بازدست ها بالا رفت.او اينگونه ادامه داد:“ خوب، اگر من اين كار را با اين اسكناس انجام دهم چي؟“بعد اسكناس را زمين انداخت و با كفش خود آن را به زمين ماليده و كثيف و له كرد.سپس آن را كه كثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت:“ هنوز كسي هست كه اين 100 دلاري را بخواهد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.سخنران گفت:“ دوستان من، همگي شما يك درس باارزش فراگرفتيد. شما بي توجه به اينكه من چه بلايي سر اين اسكناس آورده ام باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن كم نشده بود و هنوز 100 دلار مي ارزيد.

بسياري اوقات در زندگي، ما بوسيله تصميم هايي كه مي گيريم و وقايعي كه برايمان پيش مي آيد، پرتاب، مچاله و به زمين ماليده مي شويم. در اينگونه مواقع احساس مي كنيم كه ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست كه چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد. به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:
تميزيا كثيف، مچاله يا صاف، باز هم شما از نظر كساني كه دوستتان دارند ارزش فوق العاده زيادي داريد
ارزش زندگي ما با كارهايي كه انجام مي دهيم و افرادي كه مي شناسيم تعيين نمي گردد بلكه بر اساس آن چيزي كه هستيم تعيين مي شود

+ نوشته شده توسط سميرا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 10:50 قبل از ظهر |

قدر لحظات زندگی را بدانیم

هیچوقت چیزی را برای یک موقعیت مناسب کنار نگذارید هر روز که زنده هستید یک موقعیت مناسب است
برای درک ارزش یک ماه ٬ از مادری که یک بچه نارس به دنیا آورده سوال کنید . برای اینکه ارزش یک هفته را بدانید از سردبیر یک مجله هفتگی سوال کنید . برای لینکه قدر یک دقیقه را بدانید از کسی که به قطار نرسیده سوال کنید برای اینکه ارزش یک ثانیه را بفهمید از کسی که تازه از یک حادثه جان سالم بدر برده سوال کنید برای دانستن ارزش یک میلی ثانیه از کسی که در المپیک مدال نقره برنده شده سوال کنید
دیروز به تاریخ پیوسته است فردا که نیامده و نامعلوم است امروز یک هدیه است پس به دوستانتان نشان دهید که چقدر برایتان اهمیت دارند .

+ نوشته شده توسط سميرا در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 8:34 قبل از ظهر |

خدايا! ...
رحمتی کن ،
تا
ايمان
،
نام و نان
برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا
نانم
را ،
و حتی
نامم
را ،
در خطر
ايمانم
افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول
دين
را می گيرند ،
و برای
دنيا
کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول
دنيا
را می گيرند ،
و برای
دين کار می کنند! ...

+ نوشته شده توسط سميرا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |

ارزش انسان

دشت ها آلودست                                                           

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن، آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را

علف هرزه ی کین پوشانده ست

هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده ، دیگر نان نیست

و همه مردم شهر 

بانگ بر داشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست .

 

  

+ نوشته شده توسط سميرا در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 11:38 قبل از ظهر |

 به نام خداي يگانه

 

گاهي وقتا خيلي دلت مي گيرد . آنقدر كه نمي تواني نفس بكشي .

 

گوشه اي مي شيني ، دست هايت را دور زانوانت حلقه مي كني ، چشم هايت را مي بندي سرت را به ديوار تكيه

  مي زني و ...اما نمي شود . مي خواهي خودت را خالي كني ... راه مي روي ، شعر مي خواني ..

.انگار بغضي هزارساله گلويت را گرفته است . دست هايت عرق كرده اند ،

هيچ كس نيست . آن لحظه هيچ كس به دردت نمي خورد . يعني اصلاً حوصله ي كسي را نداري .

دلت بدجور شكسته است ... بلند مي شوي ، دستت را به ديوار مي گيري تا نيفتي . دوست داري به طرفش بروي ،

اما ... رويت نمي شود . خيلي حرفها داري كه به او  بگويي حرفهايي كه جز او به هيچ كس نمي شود گفت ،

يعني فقط بايد به او گفت ...اما رويت نمي شود .

 آخر با چه رويي مي خواهي بروي . خيلي وقت است به سراغش نرفته اي ...يعني اصلاً يادش نبودي ...

پيشتر ، گاهي از كنارش رد مي شدي و اگر دست مي داد سلامي هم  مي كردي 

 اما حالا ... فقط خجالت مي كشي و نگاهش مي كني . يعني جوابت را مي داد ؟؟؟ آرام سرت را بلند مي كني

و آهسته صدايش مي زني . اما ... او آن جا است . قبل از اينكه صدايش بزني . قبل از اين كه تو لب واكني .

و باز مثل هميشه مهربان نگاهت مي كند . گرچه تو نگاهش را نمي بيني ، اما حس مي كني . بغضت وا مي شود .

 و اشك هايت گونه ها ، چشم ها و دهانت را خيس مي كنند . به تو نزديك است ، خيلي نزديك ، دستت را مي گيرد .

 و تو ديگر ... تو ديگر خودت نيستي ، ديگر من قبلي نيستي . تازه شده اي . اشك ها امانت نمي دهند ...

دست هايت مي لرزد ... هق هقت سكوت تيره ي اتاق را شكسته  است . نگاه مي كني  به رويت لبخند مي زنند

و او هم ... و تو فقط مي خواهي از ته دلت فرياد بزني :

« خدايا ! خيلي دوستت دارم »

 

 

+ نوشته شده توسط سميرا در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |

پول

  

 

با اون ميشه يه خونه خريد،

  

ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.

  

ميتوني باهاش ساعت بخري،  

 

ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.  

 

من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم، 

 

ولي احترام را نمی‌تونم واسه‌ت بخرم. 

 

ميتونم برات يه رختخواب بخرم،  

 

ولي خواب خريدني نيست!  

 

ميشه باهاش كتاب خريد.  

 

ولي دانش و معرفت را نميشه.  

 

اون ميتونه واسه تو دارو تهيه كنه،  

 

اما تندرستي را نميتونه.  

 

با پول ميشه خون تهيه كرد،  

 

ولی زندگی خريدنـی نيست.  

 

بنابراين ميبيني كه پول همه چيز نيست.  

 

و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه. 

 

من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم  

 

و به عنوان يه دوست ميخوام كه  

 

رنج و زحمت را ازت دور كنم.  

 

پس

 

هر چی پول داری، بفرست واسه من.

  

و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميكنم.

(لطفاً فقط وجه نقد)

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |

هوالحی

 

يكي بود يكي نبود

مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .

وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .

آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:

اين كار شما تروريسم خالص است!

پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند. دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!

وقتي راوي قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:

 

((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                        

                                                                                      پائولو كوئلیو

 

+ نوشته شده توسط سميرا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 7:47 قبل از ظهر |

 

 سيل اشكم راه بينائي گرفت      بند بندم عطر زهرائي گرفت  

 عشق را از فاطمه آموختم       چشم بر دست كبودش دوختم  

دست او صدها گره وا مي كند      دست او والله غوغا مي كند      

دست او مشكل گشاي عالم است      روي آن جاي لبان خاتم است

دست او دنياي احسان و صفاست      دست او مشكل گشاي مرتضي است

 

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

+ نوشته شده توسط سميرا در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 7:38 قبل از ظهر |